سفارش تبلیغ
صبا
 

یکسال شد

چهارشنبه 93 آذر 12 ساعت 2:31 صبح

خودم هم باورم نمی شود چه برسد به اطرافیانم، یکسال شد که مربی کامپیوتر شده ام، یکسال با تجربه های مختلف، هر ترمش را یکجا تجربه کردم، هر ترمش یک تجربه جدید.

تجربه های جدیدم اینقدر زیاد بودند که گاهی فراموش میکنم که کجا یادشان گرفته ام.

اما یکسال شد که مربی هستم و فکر میکنم، تجربه خوبی داشته ام، از برخوردها، رفتارها، نوع نگاه ها و نوع صحبت ها، از دعای خیر کردن ها و غرغرهای زیر لب.

یکسال چه زود گذشت.

همین موقع ها بود که رفتم چیتگر شمالی و درس دادن را شروع کردم با 4نفر که دو نفرشان سن بالای 50 داشتند و یک نفر بین40 تا 50 و دیگری نوجوان 15 ساله، همه ی سنین در یک کلاس.


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


چند ساعت؟

جمعه 93 آبان 16 ساعت 2:29 صبح

این ترم را رفته ام سرای محله باشگاه نفت، و چون خیلی وقت بوده که کلاس کامپیوتر نداشتند، اکثر کلاسهایم خصوصی شده است.

تجربه کلاس خصوصی را نداشتم که به لطف فاطمه پیدا کردم.

ترم بسیار سخت واذیت کننده ای بود، از یکطرف دوست نداشتم که وقت تلف شود و از طرف دیگر شاگردانم هم سریع بحث هارا متوجه می شوند!

از کلاس عمومی 8جلسه ای شده کلاس خصوصی 6جلسه ای، تازه جلسه 4 همه مباحثی که باید میگفتم را گفته ام، مدیریت نکردم یا اینکه نخواستم وقت شاگردم حرام شود، نمیدانم! اما این هفته هفته بدی است، چرا که همه مباحث را گفته ام و فقط باید با شاگردانم حرف بزنم که وقت بگذرد!

البته برای کلاس فوتوشاپ مقدماتیم دنبال عکس هستم که تمرین عملی کنیم، اما اکسل را مانده ام!

و خدا را صدهزار مرتبه شکر که هر کدامشان یک جلسه غایب شدند و کلاس 6جلسه ای شان شد 5 جلسه.

الان دقیقا وسط درگیری با خودم هستم که باید کلاس را زود تمام میکردم یا باید وقت کشی میکردم تا زمان تمام شود؟


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


دسته بندی شاگردها

شنبه 93 آبان 10 ساعت 3:4 صبح

برایم جالب شاگردانم چند دسته اند، بعضی از شاگردهایم جزوه محورند، بعضی استاد محور و برخی هیچی محور!

جزوه محورها هرچه میگویی باید دیکته کنی تا بنویسند و بعد همان را تمرین می کنند و آخرش با نگرانی خاصی می پرسند، یعنی یاد گرفتیم؟

این استاد محورها هرچه میگویی سریع انجام میدهند و منتظر بقیه هم نمیشوند و فریاد می کنند که خب خانوم یاد گرفتیم بعدی را بگو! اکثرا هم موقع درس پرسیدن یا کلا همه چیز یادشان رفته یا همه چیز یادشان هست اما جزوه محورها با جزوه همه چیز یادشان هست!

هیچی محورها واقعا آدم را بلاتکلیف می کنند، هم مینویسند و بعد هیچ نگاهی را نمیتوانی تشخیص بدهی که درس را فهمیده اند یا نه، از آن طرف هم بعضی هایشان اصلا نمی نویسند و فقط مات نگاهت میکنند!

کم کم یاد گرفته ام که به چشمهای شاگردانم نگاه کنم و با آن ها اینطور ارتباط برقرار میکنم، تا بتوانم بفهمم چه در سرشان می گذرد و حواسشان کجاست!


عالم جالبی دارد این مربی گری


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


ختم کلاس

یکشنبه 93 تیر 29 ساعت 6:20 صبح

کلاس که تمام می‌شد شاگردانم با حالت خاصی نگاهم می‌کردند، مستاصل می‌شدند، نمیدانستند چه باید بگویند! من هم البته همینطوری نگاهشان می‌کردم!


با خودم فکر کردم اینطور که نمیتواند بماند، بالاخره باید یک جوری کلاس را تمام کرد! با خسته نباشید و اینها هم دلمان نمی آمد کلاس کامپیوتر را ترک کنیم!


رویم هم نمی شد صلوات بخواهم که بفرستند، کلاس کامپیوتر که کلاس قرآن نیست با صلوات خارج شوند، هرچند که خودم با بسم الله الرحمن الرحیم شروعش می کردم!


اما آخرش با هر جان کندنی که بود، با خنده و کمی تا حد زیادی خجالت این جلسه را گفتم« ختم میکنیم کلاس را با صلواتی بر محمد وآل محمد(ص)» و چه حس خوبی داشتم بعد

از صلوات فرستادن شاگردانم.


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


معلم قرآن

یکشنبه 93 تیر 15 ساعت 12:51 عصر

یکی از آرزوهای پدرم و شاید تنها آرزویش برای آخرین فرزندش، معلم قرآن شدن بود! همیشه می گفت دوست دارم معلم قرآن بشوی! من هم سعیم را کردم ولی خدا چیز دیگری خواست.

چند روز پیش که سر کلاس آموزش کامپیوتر بودم، یاد آرزویش افتادم و اینکه چرا من فکر میکردم فقط درس از کتاب قرآن، آدم را معلم قرآنی میکند.

چند روز است به این فکر میکنم که هر کس در هر آموزشی و کاری که باشد می تواند معلم قران باشد، می تواند آیینه خدا برای شاگردانش باشد و این را به فال نیک گرفتم.

ادامه وبلاگ یک دانشجوی رشته معارف اسلامی، در درس و زندگی با همان رسالت دینی اش، البته به شرط توفیق


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


   1   2      >