سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 

میلادم

چهارشنبه 89 دی 15 ساعت 12:1 صبح

کم مانده به طلوع دوباره زندگیم و کم مانده به عروج عرفانی شهید علم الهدی!‌عشق اولم به شهادت. کم کم زمزمه های تبریک ولادتم می‌آید ولی من مفتون کسی هستم که در روز میلادم عروج کرده است.شهید

از وقتی با او آشنا شدم و کم کم شعار زندگیم شد، دیگر کمتر اتفاق می افتد به یاد میلاد خودم باشم، هرچندیک سال بعد از عروج عرفانی اش به این دنیا پا نهادم ولی همیشه فکر کرده ام بین پرکشیدنش و آمدنم رابطه ای بوده است!

کسی که با نام او شهید و شهادت برایم همیشگی شد و عشق به شهادت در وجودم شکل گرفت.

روحی من! شهید علم الهدی! 

دوست دارم امشب به یاد جدش باشم، به یاد دلاوری‌های اجدادش به یاد تمام عزیزانی که الگوی ما در همه‌ی عمر شدند.

سید حسین شباهت تو و شهدای دشت کربلا را در تعداد شهدای 16دی 59 می‌دانند و در غربتی که داشتید و من شباهتتان را در شفافیت مسیری می‌دانم که به تاسی از او انتخاب کرده بودی!

و می‌خواهم همان دعایی را در زادروزم بکنی که در حق خواهرت کردی، برای من و برای تمام فرزندان ایران.

(رسیدن به فلاح را برایتان آرزومندم)


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


شب یلدای حسین است

سه شنبه 89 آذر 30 ساعت 9:1 عصر

دلم گرفته است، شب یلداست و شب هفتم امام حسین است دلم سخت گرفته است! دلم به کربلا رفته است، هنوز دلمان در کربلا مانده است، هنوز صدای نیزه ها می آید و هنوز صدای چکاچک شمشیر و هنوز صدای حسین علیه السلام که «هل من ناصر ینصرنی»
حسین
دلم برای زینب سلام الله تنگ است، سر زخمی شان و دل چاک چاکشان!

 این شب یلدایی با یاد مظلومیت حسین علیه‏ السلام آدم دیگر تبریک نمی‏گوید!‏ پیامک‏های تبریک برایم درد‏آور است! مداحی پخش می‏شود و اس ام اس تبریک! البته بعضی اس ام اس ها دلچسب و گیراست! یلدا یعنی برای با هم بودن حتی یک لحظه هم یک لحظه است!

دلم می‌خواهد این شب یلدایی به یاد تنهایی زینب سلام الله در اسارت، قرآن بخوانم، به یاد عاشورایی که گذشت به یاد آقایم عباس به دور خیمه‏ی دلم بچرخم! که مبادا حرامی‏ها حمله کنند!

شب یلدای امسال شب عجیبی است! شبی که دیگر نمی‏توان جوجه‏های آخر پاییز را شمرد، بلکه باید به یاد درس عاشورا، اعمالمان را ورق بزنیم و بازنگری کنیم، چقدر حسینی شدیم!‌ چقدر از کل سال حسینی بودیم و ماندیم! و به یاد آن آیه‏ی شریفه‏ی قرآن بیفتیم: (الیس الصبح بالقریب؟: آیا صبح نزدیک نیست؟)

یلدای ما ایرانی ها نماد زندگی است، نماد اینکه شب با همه ی سیاهی اش می رود و روشنی همه جا مستولی می‏شود، روز نماد روشنی است و در  این شب‌ها که عاشورا طی شده است و دلمان عاشورایی است، این یک دقیقه می‌توان یک دقیقه بیشتر یا حسین گفت!

در آخر دوست دارم در این بازنگری ها هم دیگر را از دعای خیر فراموش نکنیم

و عمرتان یلدایی


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


دلم تنگ است

پنج شنبه 89 آذر 25 ساعت 12:52 صبح

یا رحمن الدنیا و الاخره

در هوای خودم بودم که یکی از عزیزترین ها، از من خواست تا در موجی متبرک به نام  موج الحسین علیه السلام شرکت کنم، موجی که قرار است خاطرات عاشورا را در آن گردهم آورند و چنین شد که چنین نوشتم، اگر قابل بود اجرش برای عزیزی که واسطه شد.

عاشورا در کودکی هایم با نذری ها و دسته های عزاداری تداعی می شود،‌ از مراسم تعذیه و چشمهای اشک‌آلود مادرم.

کمی بزرگتر که شدم در مراسم روضه خوانی، هر سال عاشورا که میشد دلم برای زینب سلام الله علیها می سوخت، از اینکه برادرشان رفتند و دیگر کسی نیست که صدایشان کند، برای رقیه سلام الله علیها که دیگر عمو عباسی نیست که صدایش کند، ‌آب بیاورد و علمدار باشد.

چندسال بعد، دلم برای آن دو بزرگوار می سوخت، برای زینبی که بی برادر شده است، رقیه که هم بی پدر شد هم بی عمو! و کمی یاد علی اکبر و علی اصغر اشک می ریختم!عاشورا

اما امشب دلم برای همه شان تنگ شده است،‌ برای عمویی که خدای ادب بود، برای علی اکبری که خدای سخاوت بود، برای قاسمی که خدای معرفت بود، برای علی اصغری که خدای ناز بود، برای عبداللهی که خدای محبت بود، برای عمه زینب که خدای صبر بود، برای رباب برای سکینه برای لیلا، برای حر برای حبیب برای وهب برای جعفر و محمد عزیزهای عمه،‌ برای تک تکشان، برای سالار عشق برای اباعبدالله!

دلم نمی سوزد که رفته اند، دیگر دلم نمیسوزد که عمه تنها شد،‌ رقیه بی پدر شد، رباب بی فرزند شد، دلم برای خودم می سوزد که چون آنان نیستم،‌ که ایمانم به قدری نیست که دعوتم کنند که معرفتم به قدری نیست که شهید شوم.

نیمه شب است، کاش صبح طلوع نکند‌، صبح تب دار عاشورا! دوستی پیامک داد:

علامه امینی شب عاشورا مدام برای امام زمان صدقه کنار میگذاشتند و میگفتند امشب قلب حضرت در فشار است، شب عاشوراست صدقه برای حضرت فراموش نشود.

یا صاحب الزمان ما را هم لایق گردان.


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


چهلم

سه شنبه 89 آذر 9 ساعت 12:19 صبح

یا رحمن الدنیا و الاخره

چهل روز گذشت

فردا دقیق میشود چهلم مادری که دوستش میداشتم!

خیلی از دوستان ابراز همدردی کردند حتی دانشگاه هم برایم نامه ای حاوی تسلیت این ضایعه را فرستاد!در دانشگاه هم دوستان وقتی از جریان مطلع شدند در بخش ارتباط با مدیر برایم تسلیت نوشتند و همدردی کردند!

فکر نمی کردم همدردی شان اینقدر خوشحالم کند ولی کرد! هرچند مادر رفته است ولی حس میکنم هست!‌می بیند! میخواند! وقتی سر مزارش مرثیه عاشورا را میخواندند احساس میکردم ایستاده گریه میکند!

خودم و مادرم به فدای لبهای تشنه ی حسین به اسیری رفتن زینب به تنهایی های اهل بیت علیهم السلام!‌خوشحالم که شیعه هستم شیعه ای که امامانش و دوستان امامانش تمام این مصیبت ها را کشیده اند و شکایت نکرده اند!

وقتی خواهرم گریه میکرد به او تسکین و دلداری میدادم مگر زینب سلام الله علیه نبود در کودکی مادرش رفت! به پدرم همه دلداری حضرت علی علیه السلام را میدادند برای خاله هایم از صبر زینب می گفتند و برای دایی هایم از چشم انتظاری زینب سلام الله علیها در لحظه‌ لحظه‌ی عاشورا! و واقعا جواهر گرانبهایی است حب حسین  علیه السلام که تمام تلخی های زندگی را به کاممان شیرین نکند،‌ قابل تحمل می سازد!

و حدیثی که ارامم کرد: امام صادق علیه السلام فرمودند: شیعیان ما از ما شکیباترند! عرضه شد: چرا؟ فرمودند:‌چون ما حکمت مصیبت را میدانیم و صبر میکنیم ولی آن‌ها ندانسته صبر می کنند.

و خدایا دوستت دارم که مرا در این لحظات تنها نمیگذاری


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


آسمان جای زمین

دوشنبه 89 آبان 10 ساعت 8:27 عصر

پر کشید! البته همه می دانستند جز ما چند نفر اعضای نزدیک خانواده. چند نفر که اصلا ما فکر نمی کردیم قرابتی داشته باشند، قبل پر کشیدن خوابش را دیده بودند، جز ما چند نفر اعضای نزدیک خانواده!

جلوی چشمانمان آب می شد، هر روز لاغرتر و ضعیف تر از دیروز، حتی نمی توانست دو قدم بدون کمک ما راه برود، همه فهمیده بودند، خواهرها و برادرهایش همه، جز ما چند نفر اعضای نزدیک خانواده!

تمام وسایل خانه را عوض کرده بود، دکورها را حتی رختخواب های مهمان ها را برای پذیرایی از مهمانان، شک کردم اما سریع گمان خوب بردم ولی همه فهمیده بودند جز ما چند نفر اعضای نزدیک خانواده!
وقتی آمبولانس آمد، سریع بعدش ما حرکت کردیم، همه گریه می کردند و ناامید بودند، همه جز من!

و پر کشید، آرام و بی صدا و به همین راحتی من بی مادر شدم.

یکی از دوستانم برایم پیامک زد، آسمان جای زمین! یادم افتاد روزهای آخر می گفت میخواهم خانه ای بگیرم و تنها باشم، یک طبقه خودم و یک طبقه هم مهمان هایم، گفتم مامان، ما چی؟ گفت نه، فقط خودم و حالا وقتی که قبرش دوطبقه است و یک طبقه هم رایگان داده اند، می فهمم که آسمان جای زمین یعنی چه! مادرم منزل نو مبارک!


نوشته شده توسط : وسط نیا

نظرات دیگران [ نظر]


<   <<   6   7   8   9   10   >>   >